دیار مهر نوشت: صبح کله سحر بلند می شدی دوباره صبح شنبه بود و در حالی که گیج و منگ بودیم خود را به مسجد می رساندیم .

باید عجله می کردیم و گرنه صدای بوق ماشینش همه را زابراه می کرد. نماز را که می خواندی و می آمدی تازه می فهمیدی که ماشین پر است و جایی برای نشستن نیست و باز هم جمله معروف ” خالو! بغل دست ” به گوشت می رسید . البته فرقی هم نمی کرد سالی یکبار هم که زود می آمدی و صندلی گیرت می آمد بالاخره پیر مردی، پیر زنی، یکی گیر می آمد که جایت را به او بدهی باز هم ” خالو ! بغل دست” تازه اگر شانس می آوردی و در گرمای سوزان تابستان ” سر موتوری” نصیبت نمی شد.بغل دست که می نشستی ماموریت ویژه ات این بود که مواظب باشی خالو خوابش نبرد اگر چه می گفتند ماشینش خودش راه بلد است – شاید هم راست می گفتند- پشت سرت را که نگاه می کردی کلکسیونی بود از آدم های جور و واجور که از سر و کول هم بالا می رفتند . چند نفری هم به هوای بادی خنک سر از شیشه بیرون داده بودند ولی غافل از اینکه… یکی دو تا هم غافل از این همه هیاهو و فریاد چنان خوابیده بودند که انگار نه انگار

بگذریم ، این تازه اول راه بود بعد از کلی چرخیدن در روستا و تلو تلو خوردن میان این و بیدار کردن آنهایی که خواب بودند به هر نحو ممکن ، تازه راه که میفتادیم اول مصیبت بود.

یادش بخیر ! سر هر پیچ گردنه که رد می شدیم صدای صلوات آخوند محمد حسین – که معمولا پای ثابت مسافران بود- چرتمان را پاره می کرد . خالو در راه اگر مسافری می دید می ایستاد و در حالی که مسافر به طرف او می آمد با مهارت خاصی همچون یک شطرنج باز ماهر مهره ها را جوری جا به جا می کرد که جایی پیدا می شد و بنده خدا وارد می شد. به شهر که می رسیدی باید مدتی می ماندی تا نوبتت شود ،کرایه ات را حساب کنی و خسته و کوفته تازه دنبال کارت بروی…

ظهر اخر هفته می شد و از پیچ بازار که پیدایت می شد خالو با چهره ای خندان دوان دوان به سویت می آمد و بارت را از دستت می قابید و با عجله می گفت ” بیا بالا”. تا آخرین مسافرش نمی آمد محال بود راه بیفتد. همیشه برای برگشتن ماشینش پر بود از سفارشات ریز و درشت مردم. از آبگرمکن گرفته تا کل تره بار مغازه عمو جانگیر و کپی شناسنامه فلانی

خودت را روی یکی از صندلی ها ولو می کردی و گوشت را تیز می کردی که کی صدایت می زند که ” خالو….”

دوباره همان جاده و همان پیچ ها و همان خالویی که باید مواظبش بودی که خوابش نبرد.

با کلی صلوات و نذر و نیاز و به همت ماشینی که خودش راهش را بلد بود به خانه می آمدی و هنگام پیاده شدن باید با تاکید فراوان می گفتی ” خالو شنبه ….”

خاطرات نه چندان دور:

نوشته عبدالخالق اسدی

کاریکاتور: سید قاسم حسینی