امروز: دوشنبه, ۲ مرداد , ۱۳۹۶.وقت شما بخیر
سرخط خبرها :
تبلیغات
  • تاریخ انتشار خبر : یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۲ | کد خبر : 5298
       
  • نوجوان جمی پس از ۱۰ سال دوری از خانواده ، همزمان با عید سعید قربان، به خانه بازگشت.

    به گزارش بوشکان نیوز، آوای جم نوشت: نوجوانی به نام “ابوذر” که از سال ۸۲ به طور ناگهانی و بدون اطلاع قبلی ، خانه را ترک گفته و به مکانی نامعلوم رفته بود، چند روز پیش و پس از گذشت ۱۰ سال، به خانه بازگشت.

    به دنبال ناپدید شدن ناگهانی دانش آموز سوم دبیرستانی یکی از روستاهای شهرستان جم استان بوشهر، تلاش های بسیاری از سوی خانواده و بستگان ، برای یافتن وی صورت پذیرفت که به رغم جستجوی گسترده و اطلاع رسانی در روزنامه های کثیر الانتشار، هیچ ردی از ابوذر به دست نیامد.

    هیچ کس از دلایل ترک ناگهانی خانه توسط این دانش آموز اطلاعی نداشت و حتی دوستان نزدیک ابوذر نیز از هدف و تصمیم ناگهانی وی برای ترک خانه بی اطلاع بودند.

    گذشت زمان، کم کم، روزنه های امید، برای یافتن ابوذر را ، در دل مادر، برادران و خواهرانش کم و کمتر کرد و آنان به تقدیر تلخ خود راضی و از دیدار دوباره ی عضو خانواده ناامید گشتند.

    اما ظهر روز پنج شنبه ۲۵ مهرماه ۹۲ داستان به طریقی دیگر رقم خورد. خانواده ی جمی، نوجوان ۱۹ ساله ی خود را، پس از ۱۰ سال، در هیئت جوانی ۲۹ ساله بر درب خانه دیدند. و صدالبته، عدم پذیرش و ناباوری، اولین و طبیعی ترین واکنش آنان بود.

    اعضای خانواده متحیر و مبهوت مانده بودند. اول باید آنچه می دیدند را باور می کردند، تا بتوانند سال ها باور نبودن و نیامدن اش را در چند لحظه از ذهن پاک کنند و این کاری سهل و ممتنع بود.

    هنوز دقایقی از بازگشت جوان به خانه نگذشته بود که همه آشنایان مطلع شدند. خانه ی مادری ابوذر پر شده بود از آشنایان و اقوامی که شوق ملاقات با گمشده ی خود داشتند.

    من نیز به خیل جمعیت مشتاق پیوستم تا داستان ابوذر را از زبان خودش بشنوم. هر چند که از سال ۸۰، او را می شناختم و از ماجرای رفتن اش نیز باخبر بودم…

    هنوز هم مثل گذشته لاغر بود و استخوانی. چهره اش گواه آن بود که سختی های زندگی را یک به یک آزموده است و رنج هایش را به جان خریده. اما دیگر از آن دانش آموز کم حرف دبیرستانی خبری نبود. با لهجه ای که شباهت چندانی به لهجه ی بومی جم نداشت سوال های مکررم را پاسخ می گفت.

    دو سوال اصلی، ذهنم را مشغول کرده بود: چرایی رفتن و دلیل برگشتن!

    دلیل رفتن اش را نگفت ! اصرارم را که دید به این جمله بسنده کرد: هرکس در دوران نوجوانی آرزوها و هدف هایی دارد که برخی از این هدف ها، همیشه هم دست یافتنی نیستند.

    اما چرایی برگشتن اش را که پرسیدم، با صدایی آمیخته به حزن و شوق گفت: همیشه دلتنگ خانه و خانواده بودم . چندین بار خواستم برگردم اما سختی رویارویی با مادر و خانواده ای که رفتن من، آزرده خاطرشان ساخته و عذاب سال ها چشم انتظاری دلشان را خون کرده بود، پای آمدن ام را سست می کرد.

    ابوذر این را هم اضافه کرد: امروز در مسیر آمدن به جم، بارها برای برگشتن به تردید افتادم. حتی ساعت ها در شهر جم قدم زدم تا خود را برای آمدن قانع کنم. از یک سو دلتنگی و از سوی دیگر احساس گناه رفتن و دیر آمدن رهایم نمی کرد.

    گفتم: پس چطور برگشتی؟

    پاسخم را اینگونه داد: نمی دانم… شاید تقدیر… شاید دلتنگی و خستگی از غربت…. شاید هم دعای مادرم در روز عرفه و عید قربان… .  با لبخند گفت: باید می آمدم، خیلی هم دیر آمدم اما خوشحالم که برگشتم.

    پرسیدم در این ۱۰ سال کجا بودی؟

    گفت: کار می کردم. به بسیاری از شهرهای کشور سفر کردم. البته زجرهای زیادی را هم متحمل شدم. بالاخره باید یک جوری زندگی ام را می گذراندم.

    پرسیدم: و آینده …؟

    گفت: می خواهم نزد خانواده ام بمانم. دیگر نمی خواهم از دستشان بدهم. کار خواهم کرد و زندگی جدیدی خواهم ساخت.

    و سخن آخر…:

    در این چند سال دانستم که هیچ چیز و هیچ کس، خانه و خانواده ی انسان نمی شود. آرامشی که در کنار خانواده به دست می آید در هیچ جا به دست نمی آید. خوشحالم که دوباره خانواده ام را به دست آورده ام و از مادرم و خانواده ام می خواهم بابت سال های نبودنم مرا ببخشند.

  • خبرهای مرتبط :

  • نظرات کاربران در "بازگشت جوان جمی به آغوش خانواده پس از ۱۰ سال"
    آخرین اخبار